دخت ایران

جمعه هفدهم پرتقال خودم و خودت

 

ميدونی الان داشتم آلبوم ايرانم و می ديدم عيد نوروز وقتی سه ساله بودم چشام پر از اشک شد چقدر کوچولو بودم دلم می خواست می ديديش کنار سفره هفت سين نشسته بودم داشتم با خودم می گفتم چقدر عمر آدم زود می گذره کی می دونست که يه روز سرنوشت من اينجوری ميشه الان بغض گلومو گرفته دلم می خواست می تونستم باهات حرف بزنم ....

+   دختر ایرانی ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir